بسمه تعالی
شعر سرودن
آن کس که به ما شعر سرودن آموخت
خود بود که می برید و بر هم می دوخت
برقی به درون چشم عشاق نهاد
با هر جهشی هزار دل را می سوخت
زبان عشق
دانی که زبان عشق دیگر چه زبانی است؟
در عین سکوت محض گفتن چه بیانی است؟
آسانتری از زبان عشق بیهوده مجوی
که این صحبت چشم بدون هر فن بیانی است
دکتر اسکندریان ۳۱/۴/۸۶
بسمه تعالی
یاران همه رفتند
گویا که از این میکده یاران همه رفتند
هم ساقی و هم باده گساران همه رفتند
زین منزل ویران و از آن اهل خرابات
بر جای یکی نیست که یاران همه رفتند
از هر که کنی یاد به صد حسرت و صد آه
جز خاطره ای نیست سواران همه رفتند
از جمع هنر نیز همانسان که تو دانی
اهل ادب و دانش و عرفان همه رفتند
شاید به تاسی دل حضرت حافظ
با شادی از این منزل ویران همه رفتند
باید همگان میکده را قدر بدانند
اکنون که ازاین حلقه رندان همه رفتند
به یاد همه دوستان سفر کرده
بسمه تعالی
طنز ای امان از سهمیه
باز بنزین گشته کارتی از طریق سهمیه - ای امان از سهمیه
باک ماشینها شده همچون کویر از سهمیه - ای امان از سهمیه
هم شده قیمت گران هم بسته صفهای دراز
هست میلیونها تقاضا از برای سهمیه - ای امان از سهمیه
روزها را می شمردیم تا رسد فصل سفر
کرد موقوف هر سفر را این نظام سهمیه- ای امان از سهمیه
بسته شاید گشته راه دزدی و قاچاق سوخت
لیک گشته باز راه عرضه بی سهمیه- ای امان از سهمیه
جملگی باشیم حافظ , کارت سوخت خویش را
گم نگردد یا عوض با کارت بی سهمیه- ای امان از سهمیه
وقتی هم باید گذاری تا مدیریت کنی
نحوه تنظیم بنزین با لحاظ سهمیه - ای امان از سهمیه
سفره بگشایید محرومان که آید بر سرش
عایدات نفت و بنزین در قبال سهمیه - ای امان از سهمیه
نامی هم خوابانده پی کی را از فقدان سوخت
تا کند تدبیر کمبود نظام سهمیه - ای امان از سهمیه
این صرفا یک طنز است .
دکتر اسکندریان ( نامی) 20/4/1386
بر مهر مادری که در آتش بلا لبخند زنان کند جان خود فدا
خود می رود که بماند عزیز او تا زنده است نگردد از او جدا
غبطه می خورم
بر نوجوان عارف و رزمنده ای دلیر که او بنده خداست و بر نفس خود امیر
دستش فتاده است ز پیکر ولی هنوز با دست دیگرش برد او یک صف اسیر
غبطه می خورم
بر حالت رضایت زحمتکشی امین شکر خدا کند و عرق ریزد از جبین
در روبروی کوره خورشید تیر ماه روزی خود بر آورد از زحمت یمین
غبطه می خورم
من غبطه می خورم....
دکتر اسکندریان (نامی) ۱۹/۴/۱۳۸۶
بسمه تعالی
با سلام
سالروز ولادت کوثر قران ام ابیها حضرت فاطمه زهرا را
به محضر حضرت صاحب سلام الله علیه و تمام محبان
حضرتش تبریک و تهنیت عرض نموده غزل زیر را به همین
مناسبت تقدیم مینمایم.
جهان به اوج طرب آید از ولادت تو
تمام کون و مکان زاید از ولادت تو
تویی همو که خدا نام کوثرت داده
دلیل خلقت ما سوا ولادت تو
ز اوج خوب و بدیت فزون و افزون نیست
تبارک الله و احسن به حسن خلقت تو
پیمبری که بیامد به شان او لولاک
هزار بوسه زند دست با کفایت تو
تویی که ام ابیها شدی ز سوی پدر
ز بس پناه بیاورده در حمایت تو
علی ولی خدا ی است لیک دارد چشم
به حلقه ای که بود حلقه ولایت تو
تو از اساس جدایی ز هر چه خوبی نیست
تویی که فاطمه شد نام با سعادت تو
بود که سایه رحمت بما رسد در حشر
نوید عفو بریم از سر شفاعت تو
سلام بر تو و بر روح پاک تو صلوات
ز مومنین و ز نامی تا رضایت تو
دکتر اسکندریان (نامی)14/4/1386 مصادف با سالروز
ولادت با سعادت حضرت فاطمه الزهرا (سلام الله علیها).
بسمه تعالی
راستی تا بحال به داستان عمر کوتاه انسان فکر کرده اید؟
به نظر من قصه عمر شباهت زیادی به انتفال دادن تکه ای آتش از جایی به جای دیگر دارد در حالیکه باران می بارد و هر چیزی را که در اطراف ما هست خیس کرده است. ما هیچ وسیله ای برای این کار در اختیار نداریم و از طرفی نیز احتیاج مبرم به افروختن آتش داریم و در واقع وجود آتش اهمیت مرگ و زندگی برایمان دارد.
هر چه به اطراف نگاه می کنیم هیچ وسبله ای نمی یابیم. لاجرم تکه ای آتش سرخ را با دستانمان بر می داریم و به سمت محل افروختن آتش می دویم. طبیعتا دستمان می سوزذ و می خواهیم آتش را رها کنیم . ولی به یاد می آوریم که آتش شدیدا مورد نیاز است. آتش را مرتبا بالا و پایین می اندازیم. در عین حال باید کاملا مراقب باشیم که اگر آتش از دستمان بیفتد باران آن را خاموش خواهد ساخت و دیگر اتشی در اختیار نخواهد بود. مضافا اینکه پایایی خود آتش نیز محدود است و مرتبا به سمت نقصان و زوال می رود.
پس شما به هر حال شئی با ارزشی ذارید ولی نمی دانید چگونه ان را نگه دارید.
عمر نیز همینطور, خیلی با ارزش و نایاب است ولی نمی دانیم چگونه از آن نگهداری کنیم یا حد اقل از آن به نحو مطلوب استفاده کنیم. مثل اینکه مرتب به جوانها گفته می شود :
" جوانی را قدر بدانید" ولی هیچکس بیان نمی کند که چطور باید قدر جوانی را دانست؟
چیزی که نه با ما می ماند و نه می شود او را رها کرد پس مجبوریم دانسته کاهش مداوم زندگی را شاهد باشیم و کاری از دستمان بر نیاید جز افسوس و حسرت.
"بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین"
شما چه فکر می کنید و راه چاره را در چه می دانید؟
دکتر اسکندریان (نامی) 14/4/1386
بسمه تعالی
ما آمدیم. هفته گذشته را در سفر بودم و غزل زیر را
به عنوان هدیه به تمام دوستان خوب و عزیز تقدیم
می کنم. برگ سبزی است. امید که مقبول افتد.
در طلب روی تو
عمر شد از کف و من در طلب روی توام
سرو آزادم و زندانی گیسوی تو ام
روزگارم شده چون زلف سیاه تو سیه
روزگاری است که در پیچ و خم موی توام
دل من خون شده از برق نگاه تو و من
باز در حسرت آن چشم جفاجوی توام
سخنت با من دل خسته بود تلخ ولیک
کشته یک سخن از لعل شکر گوی توام
نافه و مشک به کف دارم و از باد صبا
روز و شب منتظر آمدن بوی توام
هر کجا می نگرم کوه و در و دامن و دشت
همه جا ناظر بر عارض نیکوی توام
گر رسم تا بفلک چون به خود آیم بینم
کمترین ذره ای از خاک سر کوی توام
با حکیمی چو بگفتم غم درد دل خویش
گفت خاموش که من فاقد داروی توام
ای بلای دل و جان گر چه غمت کشت مرا
شکوه هر گز نکنم بلکه دعا گوی توام
شب تار است و بود کلبه من سرد و خموش
شادمانم که چنین مرغ سخنگوی توام
بعد صد سال گر آیی به سر بالینم
نو جوان از اثر خنده جادوی توام
گر ببینی به قیامت من سرگردان را
مطمئن باش که من در طلب روی توام
دکتر اسکندریان(نامی) 12/4/1386
با سلام و درود
هفته ای نیستم به خدمتتان
هر کجایم رهین منتتان
به سفر رفته باز می گردم
شاکر حق غلام همتتان
یا علی ۴/۴/۱۳۸۶

