تبليغاتX
شعر خوبان

بسمه تعالی

 

دوستان عزیز سلام

   در این پست یکی از نامه های الکترونیکی که از طرف دوست عزیزی برایم رسیده بود را جالب یافتم و حیفم آمد که برای شما در اینجا قرار ندهم. انشا ا. برای شما هم جالب باشد.

 

 چطوری میفهمی که الان در سال 2009 هستی؟

    1 یهو نگاه میکنی می بینی خانوادت که 3 نفر بیشتر نیستن 5 خط موبایل دارن

 

2 واسه همکارت ایمیل میفرستی،در حالیکه میز بغل دستی تو نشسته

      

3 رابطت با اقوام و دوستانی که ایمیل ندارن کمتر و کمتر میشه تا به حد صفر برسه

   

4 ماشینت رو جلوی در خونه پارک میکنی بعدش با موبایلت زنگ میزنی خونه که بیان کمک چیزایی رو که خریدی ببرن داخل

    

5 هر آگهی تلویزیونی یه آدرس اینترنتی هم داره  

   

  6 وقتی خونه رو بدون موبایلت ترک میکنی،استرس همه وجودت رو میگیره و با سرعت برميگردی که موبايلت رو برداری، بدون توجه به اینکه 20-30 سال از عمرت رو بدون موبایل گذروندی

     

8 صبحها قبل از خوردن صبحونه اولین کاری که میکنی سر زدن به اینترنت و چک کردن ایمیله

    

 

9 الان در حالیکه این ایمیل رو میخونی،سرت رو تکون میدی و لبخند میزنی

    

 

10 اینقدر سرگرم خوندن این ایمیل بودی که حتی متوجه نشدی این لیست شماره 7 نداره

   

    

11 الان دوباره برگشتی بالا که چک کنی شماره 7 رو داشته یا نه  

   

   

12 و من مطمئنم که اگه دوباره برگردی بالاحتماً شماره 7 رو پیداش میکنی،بخاطر اینکه خوب بهش توجه نکردی

 

    

 

13 دوباره برمیگردی بالا ولی شماره 7 رو پیدا نمیکنی،خوب من شوخی کردم ولی نشون میده که تو به خودت هم اعتماد نداری و هرچی بقیه میگن باور میکنی. سال 2009 خوش بگذره.

 

                             با تشکر و آرزوی توفیق دوستان دکتر اسکندریان

   

نوشته شده توسط دکتر اسکندریان در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 ساعت 11:0 | لینک ثابت |

 (شکر خند)

حکایات،  لطائف وظرائفی چند از بزرگان ادب ...

    اخذ از وبلاگ محترم ستاره

 

حلقه مفقوده

روح داروین دید اندر لاله زار

پیره زالی لب به روژ آلوده را

شاد و خندان بانگ زد که ای دوستان

یافتم من حلقه مفقوده را !

                                                                               (باستانی پاریزی)

 

 

پدر بزرگ من

" لرد گلادستون " نخست وزیر معروف انگلستان ، روزی نزد یک عتیقه فروشی تابلویی را دید که با لباس قرون وسطی نقاشی شده بود و بعد از اینکه از قیمت گزاف تابلو باخبر شد ، از خرید آن منصرف گردید .

چندی بعد همان تابلو را در منزل دوستش" لرد کرین" مشاهده کرد."لرد کرین" تابلو را به "گلادستون " نشان داد و گفت :

-         این تابلو متعلق به یکی از اجداد من است !

گلادستون در جوابش خنده ای کرد و گفت :

  -  اگر قیمت این تابلو کمی ارزانتر بود ، الان به عنوان پدربزرگ من در سالن منزلم نصب شده بود !

 

 

دزد

روزی انوشیروان شاعری را در راه دید که با خود زمزمه می کرد . از همراهان پرسید : این مرد کیست؟

گفتند : شاعر

شاه پرسید : چه می گوید؟

گفتند : این شعر را می خواند ...

همه شب تا به صبح بیدارم

گر چه نه عاشقم نه بیمارم

انوشیروان  برآشفت و گفت : کسی که نه عاشق است و نه بیمار ، و باز شب ها تا به صبح بیدار می ماند حتما دزد است !

 

 

دو خر با یک دُم!

" میرزا رحیم انکوتی" از شاعران زمان فتحعلی شاه در حق میرزای خرد و میرزای خرم که از شاعران مشهور و معاصر با او بودند ، شوخی لطیفی کرده  و گفته است :

در خریت شریک یکدیگرند

گر قناعت کنند با یک دُم

                                                                           (تذکره الشباب )

 

 

 

سر بی کلاه

کچلی از حمام بیرون آمد . کلاهش دزدیده بودند . با حمامی ماجرا می کرد. گفت : تو اینجا آمدی کلاه نداشتی

گفت : ای مسلمانان این سر از آن سرهاست که بی کلاه به راه توان برد ؟

 

 

حاضر جوابی طلحک

طلحک را فرزندی آمد " محمود" از وی پرسید که : فرزندت پسر است یا دختر ؟ گفت : از فقیران چه آید جز پسری یا دختری ؟! سلطان گفت : ای مردک ، مگر از بزرگان چه آید ؟ گفت : بدکاری  ، ناسازی ، ظالمی ، خانه براندازی !

 

 

کارت ویزیت

روزی یکی از اشخاص از خودراضی در غیاب "ولتر" نویسنده معروف فرانسوی به دیدنش رفته بود . برخلاف انتظار دید که وضع اتاق "ولتر" بسیار درهم و آشفته است و گرد و خاک زیادی هم روی میز تحریرش نشسته است ! از فرط ناراحتی با انگشت خود روی همان میز گردآلود نوشت : "خر!" و رفت ... فردای آن روز تصادفا ولتر را در خیابان دید و گفت :

-         دیروز خدمت رسیدم تشریف نداشتید .

ولتر با نگاهی فیلسوفانه گفت :

-         بله ! کارت ویزیت شما را روی میز تحریر دیدم !!

 

 

رمضان خشنود رفت !

زاهدی در مجلسی گفت : آیا ماه رمضان از ما خشنود رفت یا نی ؟

ظریفی گفت : بلی خشنود رفت !

زاهد گفت : از کجا می گویی ؟

گفت : از آنجا که اگر ناخشنود رود، سال دیگر باز نیاید !

                                                                                    (لطایف الطوایف)

 

 

 

موسی !

عربی موسی نام ، صبح در ظرف آب وضو می ساخت . کیسه ای زر یافت ، در آن محل تکبیر نماز گفتند . و عرب کیسه به دست راست گرفته به صف جماعت شتافت و در عقب قاری در نماز ایستاد .

اتفاقا قاری بعد از فاتحه ، این آیه خواند که : " و مالک بیمینک یا موسی ؟"

یعنی : چیست اینکه در دست راست تو است ای موسی ؟

عرب گفت :"والله انت ساحر!"(سوگند به خدا که تو جادوگری!)و کیسه زر پیش محراب انداخت و گریخت از ترس آنکه مبادا به او تهمت دزدی بگیرند .

                                                                                   (لطایف الطوایف)

 

 

 

در دانشکده دامپزشکی

استاد : اسب عربی را از اسب مجارستان چه طور می توان تشخیص داد ؟

دانشجو : بوسیله تفاوت لهجه !!

 

 

با سلام و ارادت

ضمن تبریک و تهنیت سال نو از بابت قصور در انتهای سال گذشته و تا کنون را بدلیل سفرهای پی در پی  عذر خواهی می کنم.  دکتر اسکندریان ۹/۱/۸۸

* * *

نوشته شده توسط دکتر اسکندریان در دوشنبه دهم فروردین 1388 ساعت 11:50 | لینک ثابت |
 
offshore
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar